
گفت برمیگردد
گفت یک سه ماهه، بعد که بارم رو بستم میآم اینجا یک مغازه کوچک تو محله بالا
گفتم: آخه این طور قاچاقی نمیشه. خوب صبر کن ویزات بیاد
از همان اول هم حرف گوش نمیکرد. کلاس دوم دبیرستان زد توی گوش معلم جغرافی و از کلاس رفت بیرون و دیگر برنگشت
برمیگردم
روی قبراش که خالی است گل میگذارم
عادت به قبرستان ندارم. عادت به این که سر یک سنگ نقاشی شده مزخرف بزنم توی سرم و داد و هوار راه بیاندازم. حتی زنها هم این کارشان حالم را به هم میزند. دریا موج میزند و لنج هی کج میشود و مج میشود. هی کج میشود و مج میشود. خواننده داد میزند کج میشدو مج میشد
برمیگردد
مادرش میزند سر خودش که خودش گفت برمیگردد. چه چیزی را میشود باور کرد این قولها باد هواست. باد میآید و میزند زیر کارتنهای روی عرشه لنج و او پتو را میکشد روی خودش دیگر نمیتوانم بیش از این خیال کنم که چه کار کرده است.
از داغی آفتاب تابستان، خاک و هوا تبخیر میشود. از میان سرابی که در انتهای جاده خاکی دارد میرقصد تصویر مردی کم کم شکل میگیرد. با پیراهن یک تکهی عربی و شالی یا هر چیز دیگری که اسماش است روی سرش
من که از غریو زنان سیاهپوش و مردان سیاهپوش کناره گرفتهام، میبینماش به سوی من میآید. چیزی میان دستهایش است با لهجه دریا میگوید:
«اینو داده بود کاکام، کاکام گفت اگر برنگشتیم حلال نیست بده به خونوادش، مسافر که به مقصد نرسه کرایه نداره»
ده تومانیها و بیستیها و پنجاه تومانی ها را میگیرم. دست میزنم پشت شانه مرد دریا
پولها توی هوا پرواز میکنند. داد میزنم: برمیگرده. درهم میآره دینار میآره، تومن برای شما فقیر بیچارهها
داد میزنم ولی نمیدانم چرا صدایم در میان صداها گم شده است. شوری دریاست یا شوری خاک که دهانم را پر میکند. آب و خاک قاطی هم تلخ تلخ
وقتی که دارم در انتهای جاده خاکی میروم و تنم تبخیر میشود همه چیز را جا گذاشتهام. در اتوبوسی که به بندر میرود روی تمام صندلیها جنازه افتاده است یا شاید خوابیده باشند. آفتاب داغ چیزی ته کله آدم باقی نمیگذارد.
آنقدر گفتم بر میگردد که گفتند برو خودت بیارش. باید میرفتم. در شهری که دوبرابر گورستاناش آدم مرده دارد کسی نمیتواند مطمئن باشد که زنده است.